X
تبلیغات
رایتل
شنبه 16 آبان‌ماه سال 1388

عرق

اینجا آسمان ابریست، آنجا را نمی دانم. اینجا شده پاییز، آنجا را نمی دانم. اینجا فقط رنگ است، آنجا را نمیدانم. اینجا دلی تنگ است، آنجا را نمی دانم. وقتی که بچه بودم هر شب دعا می کردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدایا مرا ببخش !
هی با خود فکر می کنم، چگونه است که ما، در این سر دنیا، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها، در آن سر دنیا، عرق می خورند و وضع شان آن است!... نمی دانم، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن !